شاید نامه

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود

به هر درش که بخوانند بی خبر نرود

طمع در آن لب شیرین نکردم اولی

ولی چگونه مگس از پی شکر نرود

سواد دیده غم دیده ام به اشک مشوی

که نقش خال توام هرگز از نظر نرود

زمن چو باد سبا بوی خود دریغ مدار

چرا که بی سر زلف توام بسر نرود

دلا مباش چنین هرزه گرد هرجایی

که هیچ کار زپیشت بدین هنر نرود

مکن به چشم حقارت نگاه در من مست

که آب روی شریعت بدین قدر نرود

 

/ 1 نظر / 8 بازدید
فریاد بی صدا

سلام و درود . مطالب قشنگی دارید . مخصوصاَ اون مطلب وطنم ای هستی من ... شعری هم که تو این مطلب نوشتید بسیار زیباست . چقدر خوب می شد شاعر این شعر رو هم می نوشتید . فکر می کنم حافظ باشه . مزاحمتون شدم تا مَی خواره از جشن های باستانی این مرز و بوم رو به شما شاد باش بگم . پاینده باشید.